| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
در آمد ماهیانه و ثابت در صورت تمایل میتوانید به آدرس زیر بروید vnnuدات کام سپس /fa?111122862 بروید |+| نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 و ساعت 11:37 |
مبعث
با سلام مبعث رسول خدا حضرت محمد مصطفي خاتم النبيين را به همه ي مسلمونايه جهان اللخصوص به مسلمونايه ايران تبريك ميگم و اميدوارم هميشه خوش باشين و ناكامي دست طمعشو از شما قطع كنه.
با تشكر از شما عزيزان كه به اين وبلاگ اومدين |+| نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 11:45 |
ولادت امام علی(ع)
ولادت امام علي (ع) رو به تموم پدرا و هموطنان عزيزم تبريک ميگم
علي را دوستي با صدق و صفا بود علي در عهد و پيمانش وفا بود علي سـر منشــا جـود و ســــخا بود علي در مهــرباني منــتها بــود علي را نيــست مانــندش بـه دوران علي چــون يـاور هـر بيــنوا بود علي ايـــمان و تـــقوا بـــود درونش علي را سجده اش دور از ريابود علي را قــصر و ايــوانش نـــبودي علي را کعبه اي دولت سرا بــود علي بــود در قـــضاوت داور حــق علي از ظـلم و ظـالـم نارضـابود علي ثـــابت قــدم بـــود در ره حـق علي امــيد به ذات کــبريا بـــــود هــمه ايـــنها از شــــان علي بـــود علي مـولاي حـق نـور خدا بـــود علي را ســاقي کــوثــــر بــدانــيد علي را در امر خير فرمانــروا بود |+| نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه 17 مرداد1385 و ساعت 9:59 |
یک نصیحت
درخت غم به جانم کرده ریشه
بـه درگــاه خـدا نالـــم همـیـــشه عـزیزون قـدر یکدیگــر بدانـید اجل سنگ است و آدم مثل شیشه |+| نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه 12 مرداد1385 و ساعت 11:55 |
یه سخن زیبا
لقمان به فرزندش گفت:
** با مردم شیرین مباش که تو را میخورند و تلخ مباش که دورت می اندازند** |+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت 11:26 |
سلامی دوباره
با عرض سلام
وعرض پوزش از شما دوستان که چند صباحیست که سری به وبلاگ نزدم از شما درخواست دارم برای بهتر شدن وبلاگ نظرات خود را وارد نمایید. با تشکر مدیریت وبلاگ |+| نوشته شده توسط مرتضی در شنبه 7 مرداد1385 و ساعت 14:9 |
عشق نیلوفر و آب
عشقشان مبهم بود
عشق نیلوفر و آب آب سردوعاشق عاشق نیلوفر روزی یک موج حسود قصد نیلوفر کرد آب عاشق آمد عشق را در برکرد خود آب عاشق خود آب صادق ساق نیلوفر را اشک ریزان بشکست |+| نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه 27 تیر1385 و ساعت 19:55 |
ترکت میکنم...
ترکت می کنم
چرا که به اندازه ی مرگ از من گریزانی ترکت می کنم چرا که با نبودنم معنی تو،فنا خواهد شد بعد از رفتنم هیچ نگویم تنها نفرینی بر قلب سنگت،چرا که گریزانی ز سردی نفرین و هرگز نمی بخشمت چرا که قلب شیشه ای ام را که گل سرخی و اجازه ی عبور به کسی جز تورا نمی داد با سنگدلی شکستی |+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 26 تیر1385 و ساعت 18:18 |
تو به من خندیدی
و نگفتی که دلم می شکند بعد بی مهری تو تو به من خندیدی و ندیدی که مرا بعد تو خنده بر روی لبها چون نسیم می خشکد تو به بی مهری به من خندیدی و ندیدی اشکم پشت یک پرده راز چه غریبانه به خود می بارد تو به من خندیدی من به این بخت سیاه و چه تلخ و غمبار خنده ام بر عشقم خنده ام بر مرگم که کنون در گوری ،گوری از عاطفه ها خالی و سرد و سیاه انتظارش به قیامت مانده |+| نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه 25 تیر1385 و ساعت 19:45 |
اشك ها و چشم ها
قطره قطره باران بود به روي گونه هاي خون رنگم خيس بودم از باران خيس ،خيس از اشك چشمانم در آن دقايق غربت دست بر قلب شيشه اي ام دست بر قلب شكسته ام دارم چشم مي بندم و مي انديشم به كوچه هاي پر مهر با تو بودن به كوچه هاي خاكي عشق فناشده به گذشته ي تاريكم به گذشته ي شب رنگم به طلوع عشقم به غروب عشقم به گل سرخي كه بين دستان من و تو خشكيد به پل چوبي عشق كه به دست نفرت در دل شب، شكست به سموم سردي كه سحر گاه اميد موجي از شب به دل ما انداخت مي گشايم چشم قطره ي باران است همدم اشك دلم و شبي وحشي و سرد كه هم آغوش من است و من اكنون اينجا بي تو هستم با اشك با خدايي كه به اندازه ي تنهايي من تنهاست با خدايي كه به اندازه ي بي مهري تو احساس است با خدايي كه وجودم از اوست با خدايي كه وجودت از اوست پس خدايا گوش كن گريه هايم را كه چون پاييز شدم، زرد و سرد و تنها |+| نوشته شده توسط مرتضی در شنبه 24 تیر1385 و ساعت 19:15 |
فنا...
آمدی آرام و سنگین
همچون خواب آمدی لرزان و غمگین همچو باد آمدی نرم و لطیف همچو خیال آمدی با سردی فصل خزان آمدی اما به وقت آمدن از من هم همچو بهار، تک درختی خشک ،بر جا ديدي آمدي اما ندانستي به وقت رفتنت هر چه در بوده به بي رحمي طوفان بستي! ...و چه بي رحمانه و ننگين بستي...!!! |+| نوشته شده توسط مرتضی در شنبه 24 تیر1385 و ساعت 18:45 |
یه رنگی!!!
بعضی آدما میگن باید یه رنگ بود تا همه قبولت داشته باشن تا همه بتونن روت حساب باز کنن
ولی من تا حالا نفهمیدم یه رنگی چیه چطور میشه یه رنگ بود یعنی اصلا تا به حال بهش فکر نکرده بودم که آدماهم میتونن یه رنگ باشن به نظر شما چطور میشه هم یه رنگ بود و هم زندگی کرد و هم تو این دوره زمونه ی پر از دروغ خود دار باشی و بتونی گلیم خودتو بدون کلک از آب بیرون بکشی... اصلا مگه آدم بانکه که هر کسی بخواد توش حساب باز کنه .بابا نخواستیم یه رنگی مال خودتون ارزونیه خودتون ما که نخواستیم. از کوزه همان طراود که در اوست ما نه یاد گرفتیم که یه رنگ باشیم نه میخواهیم که یاد بگیریم به نظر من یه رنگیم خودش چند تا رنگه که با هم ترکیب شدن به قول یکی از دوستام که میگفت من تو دنیایی زندگی میکنم که تموم اطرافیانمو آدمایه یه رنگ گرفتن ولی چنان ضربه ای از اون آدمایه یه رنگ دورو برش خورد که بیا ببین و تعریف کن تا درس عبرتی هم برایه خودت بشه هم برایه اونایی که تعریفشو میخوان بشنون خدا اینارو نصیب گرگ بیابون نکنه . به قول صمیمی ترین دوستم "یه رنگ تر از تخم مرغ ندیدم ولی اونم افتاد و دورنگیش پیدا شد"
|+| نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه 22 تیر1385 و ساعت 18:20 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
86/02/01 - 86/02/3185/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 پيوندها
راه رهایی تا وصالقالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |